جدایی جلال از سیمین پایان یافت

   

   

هوالمعنا 

 

 سیمین دانشور هم رفت ...

"سیمین سیاه دراز جلال" آرام شد .

چه خوب به توصیه جلالش عمل کرده بود :

 بگذار چشمهایت از دنیا پر بشود ، هر چه بیشتر ببیند و بیشتر بشنود و بیشتر تجربه کند

، بیشتر عمر کرده است ...

با رفتن بانوی ادبیات ایران یکی از آرزوهایمان دیگر هیچوقت برآورده نخواهد شد .

 

 

تمام ابرهای سیاه آسمان این روزهای شهرم 

ذره ای از احساس دلگیرم نخواهد شد

 

این روزها خوش به حال آسمان است هر وفت بخواهد میگرید و می بارد اما امان از این دل ....

 

دست دلم رو بردار

بر آسمان بکوبش

تا ناله کواکب آواز دل نشینت...

 

سخت است در میان آدمیان باشیم و حسرت محبت گله گرگها را بخوریم ....

 

چه با شکوه این کلام بی رنگ میشود


لال میشود زیر باران احساس


مستانه این کلام سر به زیر میشود


در تبسم دیوارهای کاهگلی همان کوچه احساس

 

ساکنان زمینیم اما هزاران سال نوری از هم دور هستیم ...

 

 

روزگار با ما چنین کرد

گام رفتنمان سست شده است

و پای ماندن مان در گیوه های تردید مانده است

زمان مکان بودنمان را با خود برده است

و ما جا مانده ایم از قافله احساس

سکوت را به همهمه باخت مان فرو خته ایم

و خدا را با نمازهایمان به فراموشی سپرده ایم

 

عادت کردن به درد خو گرفتن و پذیرفتن درد یعنی بزرگترین درد، یعنی مرگ خاموش یعنی

خداحافظ ....

 

یاد ساربان ساربان سرگردان ،خالق سووشون که از این جزیره سرگردانی رهایی یافت  تا به جلالش سلامی

 دوباره کند گرامی باد ...

 

 

فقط خاطره نیست 2

 

هوالرزاق

 

و اما ادامه ماجرا که شامل چند خاطره از دوران رنو سواریمان می باشد :

 

۱. یک روز که در کوچه پس کوچه های باریک و پر پیچ و خم محله قدیمی شهر ساری

( خیابون قارن ) گیر کرده بودم و داشتم با شرمندگی تمام از یک کوچه بن بست برمیگشتم ،

وسطای کوچه یهو دیدم یه پرادو جلوم سبز شد خوب که نگاه کردم دیدم بععععععععععععععله

راننده این ماشین غول پیکر یه خانم خییییییییییلی مهربون و خنده رو و ... هستند که اصلا به هیچ

طریقی دلت نمیاد باهاش بدرفتاری و لج کنی ( که اگه هم میخواستم لج کنم که باید بری عقب

و ... اون بنده خدا اصلا نمیتونست بره چون سه تا ماشین دیگه درست تا سر کوچه پشت سرش

بودند و .... )استرس گرفتم گفتم خدایا حالا چکار کنم ؟؟؟  از کجا برم ؟؟؟چه جوری راه بدم

؟؟؟همینوری که چشمام به پرادو و راننده خیلی مهربونش بود  دستم  روی دنده بوده واسه

اینکه بتونم دنده عفب رو ردیف کنم که نمیشد هول شده بودم پام هنوز روی پدال گاز بود که یهو

صدای بوق پرادو وحشت زده ام کرد و نمیدونم چرا هر چی فشار توی بدنم بود رفت روی پام و

پا هم که روی پدال گاز بود و دنده عقب هم تازه جا رفته بود وااااای چشمتون روز بد نبینه چنان

کوبیدم به تیر برق پشت سر که نگو  و نپرس .... حالا توی این گیر و دار فقط حواسم به این بود

که جلوی این خانم خیلی مهربون ضایع نشیم اصلا از ماشین پیاده نشدم و با یک ژست فوق العاده

ریلکس و لبخندی کذایی بر لب با اشاره سر و ایما و اشاره های دیگر به خانم مهربون حالی

کردم که مشکلی نیست الان ردیفش میکنم .... آقا چشمتون روز بد نبینه تا بتونم از دست تیر برق

راحت بشم و بتونم اندکی عقب تر برانم و بعد راه باز بشه حدودا ۴۵ دفیفه توی اون کوچه

راهبندون شده بود و اون خانم مهربون دیگه نه تنها لبخند نمیزد بلکه سر مبارک رو همچنان که

دستشان بر بوق بود  از ماشین در اورده بودند و اراجیفی چند .... هم بارمون کردند .... تازه من

خودم تا بیام از این کوچه بیرون درست یک ساعت و نیم وقت هدر دادم .

 

 

 

۲. یه بار هم هوس کردم با همن رنوی شخصیت اول داستان تشریف ببریم تهرون که توی جاده

سوادکوه یه عدد کامیون خیلی بزرگ از کنارمون با سرعت رد شدند و از باد سرعت این ماشین

ظالم و مستکبر و ... چنان تکانی به خود و خودروی مبارکمان عارض شد که همه با هم هدایت

شدیم به شانه جاده و تا یک قدمی مرگ ... همونجا سر خرمان را پیچاندیم سمت منزل و در راه

برگشت از صندوق صدقاتی که پولی داخلش انداخته بودیم تجلیل و تشکر نمودیم . یعنی پیاده شدم

یه هزاری دیگه انداختم توش بوسش کردم و یه دخیل هم بستم که دوستم گفت بابا این دخیل مخیل

جواب نمیده تک منظوره و تخصصیه ...

خداییش اگه کنار هر صندوقی رزومه کاریش و سوابق بلا گردونیش رو هم می نوشتند بد

نبود !!!!

راستی منظورم صندوق کمیته امداد نبود...  اینو گفتم که باز فردا مسئولین محترمش واسمون

قبض تکمیلی نفرستند!!!!!

 

 

۳. یه بار با این پسر عموی بدجنس داشتیم از جویبار برمیگشتیم سمت ساری . سر یه چهاررایی

دوتا خانم سانتال مانتال ایستاده بودند که بوی بزک و دوزکشون تا کجا ها هم  استشمام میشد هم

دیده میشد هم .... هر ماشینی هم که رد میشد یه بوقی براشون میداد و چراغی روشن میکردند

و ...این بانوان مجلله هم هرهر کرکر میخندیدند و شادمان و خرامان و مست به ریش جماعت بی

جنم مردانی که خودشان را لوس میکردند میخندیدند یا می .... ما هم که ماشینمون یه کوفتیش شده

بود که گاز نمیخورد باید با ۳۰ تا سرعت میرفتیم واسه همین همه توی خیابون و پیاده رو به ما

خیره میشدند و نمیدونم چی بهم میگفتند و میخندیدن ما هم خوشحال بودیم از شادی ملت فهیم

خودمون ...تا رسیدم به قول اهالی سیاست به این دو مانکن خیابانی که یهو این پسر عموی ما که

عرض کردم اولش بدجنسه  اینجا بد جنسیش گل کرد  و دستشو انداخت روی بوق و یک بوق

جانانه براشون داد و ... آی چشمتون روز بد نبینه این دو تا خانم انگار که یکی بهشون فحش

خواهر و مادر و ... داده باشه چنان از کوره در رفتند که من واقعا ترسیده بودم و یکیشون سریع

خم شد و یه سنگ از کف خیابون برداشت و پرتاب کرد سمت رنوی عزیز ما ... بخیر گذشت

ولی دلم خیلی واسشون سوخت که به کلاسشون توهین شد ...

 

 

خاطرات زیادی داشتم با این رنوی عزیز...

کلا دو  یا سه  ماه دستم بود بعدش یه بنده خدایی گیر داد که من میخوامش و ... که فروختم بهش

البته به یک میلیون تومن و اونم چند ماه بعد داد تعویض خودرو به یک و نیم میلیون تومن و ...

ماشین با برکتی بود هر بلایی که دلم خواست سرش آوردم و هر جور که بگید باهاش رانندگی

کردم و همچنین تمرین مکانیکی .

الان که بهش فکر میکنم دلم براش تنگ شده حسابی .... البته دلم برای همه ماشینهایی که فروختم

تنگ شده .

راستی رنوی عزیز یکسال از من بزرگتر بود .

خوش به حال ماشینها که تعویض میشن ما چی ؟؟؟

کاش ارزش آدمی به مال و منالی که داره نباشه بلکه به صفای درون و محبت و ... باشه .

حیف .......