X
تبلیغات
میکده

و هو الستار 


این هوالحکیم و هوالطیف و ...گفتن ها دلیلی بر این نیست که یکی مثل من آدم خوبیه ...دلیل 

بر خوب بودن و یا خدایی بودن نه من بلکه هیچکس دیگه ای که فقط از این الفاظ استفاده میکنه 

نیست این آویزون شدن هیچ حسنه اجتماعی ندارد این بیشتر یک دلخوشیست و شاید یک نوع 

گدایی و ...

من خودم میدونم چه آدمی هستم میدونم تمام خوبیهایم در مقابل بدی هایم شاید سر سوزنی 

نشود شاید که چه عرض کنم حتما حجم رذالت و زشتی هایم هزاران برابر بیشتر از خوبی های 

اندکم باشد اما به خود خدا قسم اگر به او رجوع نکنم به چه کسی پناه ببرم ؟؟؟کدام همنوع 

را میتوان یافت که اندکی آرامش و محبت بی توفع را خدا گونه نثارمان کند ؟؟؟

من بد هستم و شاید هم سو استفاده گر از مهربانی خدایم ...اما هیچگاه هدفم از استفاده 

از ادبیات دینی تطهیر خودم نبوده و نیست هیچگاه بدنبال ریا نبودم و نیستم که اگر میخواستم 

قطعا میتوانستم جوری دیگر عمل کنم .

دیروز پسرم محمد حسین داشت روی مبل با گوشی جدیدم بازی میکرد و من چون قبلا بهش 

گفته بودم که حق نداره بهش دست بزنه و منعش کرده بودم وقتی از ته سالن پذیرایی دیدم 

رفته سراغ گوشی صدامو کلفت و خشن کردم و با عصبانیت  گفتم حسین ...

حسین ترسید و گوشی را رها کرد ...اما با سرعت و با دستان باز و گریه فراوان با همان قدم های

کوچک آمد به سمت من او نیز میدانست جز من کسی پناهش نخواهد بود و خودش را انداخت در 

آغوشم ... مشابه این اتفاق تاکنون ده ها بار بین من و پسرها اتفاق افتاده است به نظر شما اگر 

صد بار دیگر هم تکرار شود  من میتوانستم او را از خود طرد کنم ؟؟؟ من با این همه بدی نمیتوانم 

آیا خدا میتواند بنده بدی همچون مرا از خود طرد کند ؟؟؟هر چند بد باشم به اندازه خودم که از خدایم 

سهم دارم لا اقل این را از یکدیگر نگیریم .بگذاریم ...اصلا بیخیال فقط خواستم بدونید من دارم از محبت 

خدا نهایت سوء استفاده را میکنم .




"لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لما توا شوقا "


کجاست خانه تو ؟؟؟


+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 7:54 توسط محمد مهدی بازاری |



و هوالاول و الاخر 


 این انارها را گاز میزنم و بی نهایت بدوی گونه میخورم  این انارها را از کودکی اینگونه میخوردم از همان روز اولی که رفتیم سر باغ پدر بزرگ و همان جا زیر درختان باغ انار موقعی که همه مشغول چیدن بودند من و برادرم تند تندانار میخوردیم انارهای کوچک و اصیل انارهایی که در بازار یافت نمیشود انارهایی که نامشان انار محلی یا جنگلی شاید باشدانار ساوه و کاشمر و ...شاید بزرگ باشند شاید حتی سرخترو بزرگتر اما برای من هیچ اناری به خوشمزه گی این انارهای باغ پدربزرگ نخواهد بود .

بعد از ارث و میراث این باغ انار رسید به تنها دایی ما و هر سال به رسم عادت پدربزرگ برای همه خاندان انار میفرستد ...هر چند کسی نیست به باغ انار رسیدگی کند هر چند گذر دایی و خواهرهایششاید در سال یکی دوبار به این باغ و چشمه کنار باغ نیفتد ...هر چندکسی نیست تا با درختان انار هم صحبت شود تا با آنها از راز نسیم و باران و شبنم های صبحگاهی و ...بگوید اما باور کنید این درختان آنقدر با وفا هستد که هنوز بعد از گذشت چند سال از فوت پدر بزرگ با  سن و سالی قریب یه 40 سال باز میوه جانشان را تقدیم ما میکنند ...هنوز انارهای باغ چه ساده و مهربان میزبانی میکنند تمام بی وفایی ها را .

من حق دارم که قبل از خوردن انارها بویشان کنم یک دل سیر نگاه کنم و آنگاه با گاز زدن شروع به خوردن کنم .با هر گاز زدنی پرت میشوم به عمق خاطراتم به روزهایی که با بالا رفتن از درخت انارها را مزه 

میکردم روزهایی که بعد از انار خوردن میرفتیم لب چشمه و با آن آبزلال دست . صورت چسبونکی مان را میشستیم ...روزهایی که از ترس سگ گله چوپانان رهگذر به بالای نپار* میرفتیم و همانجا برای سگ و چوپان و تمام گوسفندهایش حط و نشان میکشیدم ...به روزهای ابری که روی نپار دراز میکشیدیم و خیره به آسمان و شکل های عجیب و زیبای ابرها میشدیم و چقدر خیس شدیم ...شاید در سال 10 روز از مشهد می آمدیم شمال اما بخاطر همین حس زیبایی که به  باغ انار داشتم هر طوری بود باید یکروز را در باغ انار چشمه سر میگذراندم حتی اگر با پاهای کوچکم به تنهایی 45 دقیقه تپه نوردی میکردم تا با آنجا برسم ...

من حق دارم بدوی گونه بخورم ...من حق دارم شبها که دلم موسیقیمیخواهد بشینم و  بزمی با انار و موسیقی و خاطرات اناریم بپا کنم .من حق دارم سهم خودم از این انار و خاطراتش را ساده و بدویهر سال مرور کنم ...من حق دارم ...



*در مازندران ، تختی با پایه ٔ بسیار بلند چون بالاخانه ای که با پله های چوبین بر آن بالا روند. نفار.



پ.ن:گویی پای رفتنم تندتر میرود ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 8:5 توسط محمد مهدی بازاری |


و هو المجیب


به کدام سو میتوان رفت وقتی که رانده و مانده و نا امید از همه جا و همه کس 

هستیم ؟؟؟در این آشفته بازار در این سرای نامردان در این ...دست گدایی و

چشم تمنا و دنیای نیازت را به سمت و سوی که میتوان دراز کرد و دوخت و

 بازگو کرد ؟

فقط آن مهربان بی همتاست که اگر هزار بار هم عهد بشکنی باز تو را مشتاقانه 

میخواند و میخواهد ...



رنج و گنج همیشه با هم بوده اند...


+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 8:51 توسط محمد مهدی بازاری |

مطالب قدیمی‌تر