هوالحق

آلودگی فقط مال آب و هوا نیست ...ریزگردها فقط در

هوای اهواز زندگی را به کام مردم تلخ نکردند بلکه

آلودگی فراگیر شده است ...ریزگردها در جغرافیای اقتصاد

هم جولان میدهند ...

هیچوقت قکر نمیکردم جریان نقدینگی در کشور ما اینقدر آلوده به

سیاست بازی باشد و در یک کلام سیاسی باشد .

نقدینگی در اقتصاد مثل خون در رگهای کالبد اقتصاد می ماند ...

قطعا وقتی خون آلوده باشد کل سیستم بدن نیز دچار مشکل خواهد

شد .

اگر به اخبار و اتفاقات پایان سال در حوزه اقتصاد بالاخص در حوزه بانکداری

دقت بیشتری نمایید دقیقا منظورم را خواهید فهمید .من نمیدانم این چه رویه 

غلطی است که بانک مرکزی در حوزه بانکهای مختلف دارد که اساسا هرگونه

برخورد و تذکر و ...را همیشه در بهمن و اسفند ماه حواله بازار مالی و بانکی

کشور میکند ...انگار در دیگر ایام سال همه قانونی و مجاز کار میکنند ولی همین

که به دو ماه پایانی سال میرسیم سر و کله غیر مجازها و متخلفان و ...پیدا

میشه ...خقیقت اینه که دعوا سر لحاف ملا است ...با این ترفندها بانک مرکزی

جریان نقدینگی را به لحاظ روانی به مخاطره می اندازد و خیلی راحت به سمت

و سوی خود میکشاند .این وسط هم کلی ضرر و زیان مالی و روحی به مردم

خواهد رسید که قطعا ربطی به بانک مرکزی نخواهد داشت ...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند 1393ساعت 9:28 توسط محمد مهدی بازاری |

 

هوالرئوف

 

گاهی دوست داری به کسی کمک کنی دوست داری دستشو

بگیری و توی زندگی براش یاور باشی ...دوست داری یه هدیه خوب

بهش بدی دوست داری هواشو داشته باشی ...اما نمیشه که نمیشه

نمیشه از این لحاظ که میبینی طرف برای خودش توقع ایجاد کرده که باید

کمکش کنی ...نمیشه بخاطر اینکه طرف روی نوع و کمیت و کیفیت کمک

هم برات تعیین تکلیف میکنه ( مستقیم و غیر مستقیم ) نمیشه چون

میفهمی و می بینی طرف خیلی مصنوعی باهات مهربون میشه و تند تند

ازت خبر میگره و ...

والله بالله نمیشه ...آخه به شعور آدم بر میخوره ...اینجور آدمها بعد از

اینکه کارشون باهات تموم شد شک نکن با خودشون میگن عجب خری بود ...

باور کنید ...من تجربه کردم این خریت را ...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن 1393ساعت 8:3 توسط محمد مهدی بازاری |

 

هوالحق

توی اتاق کارم نشسته بودم و سرگرم حساب و کتاب بابت عقب ماندگی ها کاری 

در تحقق برنامه و بودجه سالجاری .

با سلام صدایی آشنا از بند اعداد و ارقام جدا شدم و چهره ای را در مقابل خودم

دیدم که چند سالی بود داشت فراموش میشد .

جناب سرهنگ پ نزدیک به 55 سالگی که مهندس هم بود و بازنشسته نظامی اما فعال در

عرصه ساخت و ساز ...از مشتریان خودم بودم اونموقعی که کارمندی

ساده  در یکی از شعب بودم .همیشه شاد و اهل سفر و تفریح و به قول خودش عشق

و حال و ...

هر وقت میومد داخل شعبه تا فضا را مساعد میدید شروع میکرد به بد و بیراه گفتن به

مسئولین اجرایی و ...کشور و بعدش هم بالای سرم عباس قادری و جواد یساری و ...

میخوند .کلا آدم شادی بود ...

تا چشمم افتاد توی چشمش از جا بلند شدم و با آغوش باز رفتم سراغش ...فرقی

نکرده بود بعد از کمی خوش و بش شروع کرد به بد و بیراه گفتن به مسئولین و بعدش

هم دوباره برام خوند ...البته ایندفعه از داود مقامی برام خوند.

یه مشکلی داخل یکی از شعب داشت که متاسفانه بدلیل اینکه دیر اقدام کرده بود

راه حلی نداشت برای رفعش .

موقع رفتن شد یهو یاد پدرش افتادم .....همون سالهای اول آشنایی  یه بار وقتی رفته

بود مشهد و منم برای تعطیلات اونجا بودم زنگ زد به من و گفت با پدر و مادر و خانواده اومدم 

مشهد و هیچ هتلی هم جا نداره و ...که من بردمشون خونه پدرم و یک شب میهمان ما بودند .

پدر ساکت و مظلومی داشت بر خلاف خودش ...یهو یاد پدرش افتادم و ازش پرسیدم

راستی مهندس بابا خوبن ؟؟؟

کاش نمی پرسیدم ...مرد به این بزرگی با این همه شور و شوق و سر زنده بودن تا اسم

از پدرش آوردم مثل بچه ها زد زیر گریه و ....هر چی هم سعی میکردم آرومش کنم نمیشد

و هی تند تند از پدرش خاطره تعریف میکرد و اشک میریخت ...خیلی جا خوردم ...هم دلم

براش میسوخت هم بهش حسودیم میشد که راحت میتونه احساسات خودشو بروز بده .

فکر کنم یک ربع طول کشید تا آروم شد و رفت ...مهندس پ رفت اما من ....با ابن کارش

من دلم تا بی نهایت برای پدر و مادرم تنگ شد ...اونروز  تا شبش که اداره بودم هر وقت با

خودم خلوت میکردم اشکم جاری میشد برای دلتنگی عجیبی که تمام وجودم را گرفته بود .

باور کنید از اونروز نگاهم به زندگی جور دیگریست ...و خیلی خیلی زودتر از همیشه دلم

برای پدر و مادر عزیزم تنگ میشه و ...

و همیشه به مهندس تبریک میگم بابت این همه عشق و علاقه ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن 1393ساعت 8:37 توسط محمد مهدی بازاری |

مطالب قدیمی‌تر