هوالحکیم 

 

ادامه ...

 

گفت آخه این بنده خدا پولی برای پیش پرداخت وام نداره ...گفتم عباس

جان یعنی منطورت اینه که من پیش پرداخت رو بدم ؟؟با کلی خجالت گفت

اگه اینکارو انجام بدی کلی ثواب داره و از اینجور حرفها ...

با عصبانیت چک پیش پرداخت رو براش کشیدم با قید اینکه همون روز که مبلغ وام

به حسابش واریز شد به من برگردونه با مسئولیت خود عباس ...

خلاصه با سفارش های انجام شده و پیش پرداخت آماده بنده خدا ظرف

یک هفته وام به حسابش واریز شد . البته پیش پرداخت هم برگشت داده شد .

و درست دو روز بعد ساعت 9 صبح عباس اومد توی اتاق و گفت اون دختر و

خواهرش برای تشکر اومدند پیش شما و کلی هم داشت براشون غصه میخورد ...

گفتم دیگه واسه چی غصه میخوری ؟؟

ما که یه وام بلند مدت با نرخ سود پایین بهش دادیم دیگه چی میخواد ؟؟؟

گفت بنده خدا اینقدر مشکل داره که ظاهرا اون وام رو دادن بابت بدهی و ...که

حتی نتونسته یه لباس خوب واسه خودش و خواهرش بخره ...

کلی بهش دلداری دادم و گفتم حالا بگو بیان ببینمشون تا بیشتر از این پشت در

معطل نباشند .

عباس رفت و ظرف چند ثانیه در باز شد و با اون بندگان خدا وارد اتاق شد ...

تا چشمم به این دخترها افتاد و قیافه ها و لباسهاشون رو دیدم داشتم از شدت

عصبانیت منفجر میشدم ...دو تا دختر با مانتوی خیلی کوتاه و شلوارهای جین پاره

که البته پاره گی شلوارها دیگه خیلی بیش از اندازه هم بود .

اصلا نفهمیدم چطوری با این دو نفر احوالپرسی کردم و خیلی زود هم به بهانه

جلسه و ...به حضورشون خاتمه دادم .

اینها که رفتند با عصبانیت عباس رو صدا زدم و اوردمش توی اتاق و با توپ

و تشر بهش گفتم مر د حسابی چرا با آبروی من بازی میکنی اینا کجا فقیر

بودند ؟؟؟اینها کجا بیچاره و ...بودند ؟؟؟عباس هاج و واج داشت به چهره

برافروخته من نگاه میکرد و گفت بخدا بدبخت بودند مگه ندیدی شلوارهاشون

پاره بود و ...

اینجا دیگه هم خنده ام گرفته بود هم لجم گرفته بود ...

بیچاره عباس چون تا اونروز شلوارهای پاره اینچنینی ندیده بود فکر میکرد این

اون دختره اوضاع مالی خوبی نداره ...بماند که دختره توی صحبتهاش تازه

داشت منو سوال پیچ میکرد که چرا من پیش پرداخت وام رو از حساب خودم

دادم براش و این موضوع براش هم مشکوک بود و هم غیر منتظره !!!!!

هر چند اون خانم سر وقت قسط ها رو  پرداخت کرده بود و

وام رو هم تسویه کرد اما خداییش برام تجربه شد که به اعتبار حرف هیچکسی

تصمیم نگیرم و مخصوصا معرف نشم .آخه شما نمیدونی من با چه ادبیاتی به

مدیر اعتبارات و مسئول شعبه گفته بودم تا وام این بنده خدا رو خیلی سزیع

پرداخت کنند و حتما هواشو داشته باشند و ....

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:18 توسط محمد مهدی بازاری |

 

و هوالحق

 

سرم گرم سایتهای خبری مختلف بود و داشتم اخبار بانک

را در روزنامه ها و سایتها بررسی میکردم تا تحلیل ماهانه ام

را آماده کنم .

عباس ( از بچه های ناب روستایی و بی غل و غش )

که نیروی خدماتی واحد ما بود با سینی چای وارد اتاق

شد .استکان چای را گذاشت و بر و بر داشت به من نگاه میکرد

فهمیدم مطلبی یا خواسته ای  داره ...گفتم عباس جان سریع

بگو چته که من کلی کار دارم .

بعد از کلی من و من کردند گفت :یه بنده خدایی یه دختر جوان و

دانشجو با لباسهای مندرس و پاره پشت درب اتاق مسئول اعتبارات

نشسته و الان دو ساعتی میشه که منتظره اما چون بچه های اعتبارات 

جلسه دارند هنوز نتونسته مدیر اعتبارات رو ببینه ...بهش گفتم عباس جان

الان از دست من چی بر میاد ؟؟؟برم بزنم درب اتاق همکارم رو بشکونم و

این دختره رو ببرم داخل اتاق تا به حرفهاش گوش کنند ؟؟

خیلی جدی و با دلخوری گفت  : نه آقای بازاری این بنده خدا با این لباس های

پاره و مندرس هم اگه پارتی داشت زودی کارش حل میشد .

دیدم عباس واقعا غرق در احساسات شده و کلی هم ژست دفاع از

مظلوم گرفته .گفتم عباس جان بهش بگو چکار داره و مشکلش چیه

تا شاید بتونیم حلش کنیم .گفت بگم خودش بیاد در جوابش گفتم من

کلی کار دارم تو رو خدا سریع برو ببین چکار داره تا زود به کارشو راه بندازم

و به کار و بار خودم برسم .

عباس رفت و بعد از چند دقیقه اومد و گفت :

ده میلیون تومن وام میخواد ...زنگ زدم به مدیر اعتبارات و بایکی از شعب

هم هماهنگی کردم و به عباس گفتم بهش بگو بره فلان شعبه هماهنگ شد.

دیدم باز عباس محو تماشای من شده از اون نگاه هایی که یعنی این داستان

هنوز ادامه داره ...گفتم چیه عباس جان ؟؟؟؟هنوز مشکلی مونده ؟؟؟

 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:47 توسط محمد مهدی بازاری |

 

و هوالحکیم

 

وقتی برایش با همه در گیر میشوی ...وقتی برایش بی نهایت

محبتت را خرج میکنی ...وقتی جلوی همه مقاومت میکنی و به

حرف هیچکس اهمیتی نمیدی و به همه میگی تحت هر شرایطی

باید احترامش حفظ شود و او بزرگ ماست و او را باید احترام کرد و ...

وقتی حاضری تمام غرورت را برایش له کنی و حاضری تن به شرایطی

بدهی که به هیچوجه دوست نداری و فقط  بخاطر راحتی او ...

وقتی تمام انتقادها و کنایه ها و طعنه ها را به جان بخری و بگویی :

او را باید خفظ کرد به او باید احترام گذاشت و او بزرگ ماست و ...

درد دارد همین او چنان تو را بی آبرو کند که بشوی سوژه تمسخر بابت

آن همه دفاع و ...چنان با احساس و شخصیتت بازی کند که جز بهت و

درد چیزی برایت نماند ...درد دارد ...یک دردی که جنسش متفاوت است و

خاص ...دردی عمیق تر از همه ی دردها ...

باور کن درد دارد ...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:0 توسط محمد مهدی بازاری |

مطالب قدیمی‌تر